آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - الثورة الحسينيه بجذورها ومعطياتها - آل بحرالعلوم سيد حسين بن تقى
الثورة الحسينيه بجذورها ومعطياتها
آل بحرالعلوم سيد حسين بن تقى
پژوهش و نگارش درباره قيام امام حسين(ع) و كاوش در ابعاد حادثه شگفت و شگرف كربلا و گزارش چه و چه هاى آن حادثه هول انگيز از همان روزگاران شكل گيرى حادثه آغاز شد و كشش و كوشش و بيان و بنان صدها بل هزاران محدث, مورخ, گزارشگر, محقق و متفكر را به خود معطوف ساخت. توجه بدان حادثه و شخصيت والاى پديدآورنده آن حضرت اباعبداللّه الحسين(ع), مرزهاى عقيدتى, مسلكى و مذهبى را درنورديد و از دايره مكتب و انديشه فراتر رفت. ديده هاى كسان بسيارى از مسيحيان, يهوديان, بودائيان و در عالم اسلامى از فرق مختلف سنيان بدان خيره شد و نام و ياد و بزرگدارى آن حادثه با خامه هايى فراوان, فراتر از صاحبان انديشه شيعى رقم خورد. نگاشته هاى مرتبط با قيام امام حسين(ع) و ميراث مكتوب تدوين يافته درباره آن امام همام و يارانش به لحاظ محتوى, سمت گيرى, ساختار و… گونه گون است; برخى به محضِ گزارش آن, بسنده كرده اند و برخى از شركت كنندگانِ در اردوگاه چهره نمايى كرده اند; بعضى به زمينه ها و بستر وقوع حادثه توجه كرده اند و بعضى ديگر از چگونگى شكل گيرى و روند آن سخن گفته اند; تنى چند از محققان از هدف گيرى امام حسين(ع) در پديدآوردن آن حادثه سخن گفته اند و گروهى از رازآلود بودن حادثه و معماگونگى آن بدان گونه كه گويا, رازى بوده است سربسته و مهر نهاده كه بايد امام(ع) انجام مى داد سخن رانده اند. (ر. ك به: عاشوراشناسى (پژوهشى درباره هدف امام حسين(ع); محمد اسفنديارى و دانشنامه امام حسين; محمد محمدى رى شهرى و همكاران; ج ٣, ص ٣٢٣ به بعد, فصل تحليلى درباره اهداف قيام امام حسين(ع)).
ـ راستى را ـ رويكردها و جهت گيرى ها, نگرش ها و نگارش ها درباره اين حادثه و ابعاد آن نيز, مانند خود حادثه شگفت انگيز و اعجاب آور است.
آنچه اكنون پيش روى ماست و در صفحاتى اندك و مختصر به شناسايى آن همت مى ورزيم, پژوهشى است ارجمند, پرماده و شايان توجه درباره ريشه ها و پيامدهاى آن حادثه, به خامه حضرت آيت اللّه العظمى سيدحسين آل بحرالعلوم (متوفاى ١٤٢٢ ق/٢٠٠١ م) و با عنوان (الثورة الحسينيه بجُذُورها ومعطياتها).
مؤلف در آغاز به گونه اى گذرا امّا دقيق و شايسته از سخن بلند و بس ارجمند رسول اللّه(ص) درباره اباعبداللّه الحسين(ع) (حسين منى وانا من حسين) سخن گفته است. و آنگاه بخش آغازين كتاب است با هشت فصل. فصل اول با بحث ريشه يابى خصومت و مبارزه ميان (هاشميان) و (امويان) آغاز مى شود و با چهره نمايى از هاشم و گزارشى كوتاه از جلالت, سخاوت, كرامت, شرف و رادى آن بزرگمرد ادامه مى يابد. فصل چهارم سخنى است كوتاه درباره عبداللّه بن عبدالمطلب پدر والا قدر رسول اللّه(ص) با تكيه اى بر (ذبيح) بودن آن بزرگوار و همسرگزينى عبداللّه و پس از مدتى كوتاه آهنگ سفر كردن به دستور پدر و بدرود زندگى. همچنين تولد رسول اللّه(ص) و سخنى اديبانه در تصوير اين حادثه (ج ١, ص ١١٧ ـ ١٢٧) بيفزايم كه (ذبيح) بودن عبداللّه را برخى از محدثان, مورخان و محققان انكار كرده اند يا دست كم به دلائل و قرائنى در آن ترديد افكنده اند.
مؤلف در ادامه بحث و با آهنگ سخن از برخى فرزندان عبدالمطلب, پس از بحثى كوتاه درباره (زبير بن عبدالمطلب) به گزارش شخصيت ابوطالب و جايگاه والاى او در تاريخ اسلام و در كنار رسول اللّه(ص) پرداخته است. سخن از ايمان ابوطالب و باور ژرف او به رسول اللّه(ص) و آئين والايش گو اينكه براى آنان كه دل در گرو فرهنگ (آل الهى) دارند, شايد زايد به نظر آيد, اما با فضاى آلوده اى كه مورخان, مفسران و محدثان قلم به مُزد در تاريخ رقم زده اند دست كم توجه هماره بدان ضرورى است. عملكرد شبكه (تاريخ آفرين) بنى اميه در ساختن و پرداختن گزارش ها در جهت شكستن شأن و شخصيت هر آنكه به گونه اى در امتداد خط علوى قرار مى گيرد, براى كسى كه در حوادث و پديده هاى تاريخى تأمل مى كند و گزارش ها را (حلاجى) مى كند و نه (نقالى), تأمل كردنى و تنبه آفرين است. بحث مؤلف ما از شخصيت ابوطالب و چهره نمايى مؤمنانه و ايستار هوشمندانه آن بزرگمرد تاريخ, گواينكه كوتاه اما خواندنى است (ص ١٤٥ ـ ١٨٩).
مؤلف ارجمند ما به آهنگ گزارش شخصيت و زندگانى فرزندان عبدالمطلب, به شخصيت (حمزه) سيدالشهداء پرداخته است و با گزارش چگونگى اسلام آوردن آن قهرمان بى بديل آوردگاه هاى حق و باطل, به آيات و رواياتى در شأن و شخصيت آن بزرگوار اشاره كرده است و آنگاه سخن از قصه آكنده از غصه شهادت (سيدالشهداء) در نبرد احد و رنج و اندوهى است كه خبر شهادت او بر جانها ريخت و دلها را فسرد. (ج ١, ص ٢٢١ ـ ٢٥٤)
پس از اين همه سخن از عباس فرزند عبدالمطلب عموى رسول اللّه(ص) و شأن و شخصيت آن چهره ارجمند تاريخ اسلام است و تلاش هاى ثمربخش وى در مكه با اختفاى ايمان خود و چگونگى پيوند جريان هاى مؤمنانه پس از هجرت رسول اللّه(ص) به وسيله عباس و… . مؤلف بزرگوار ما از دوره اعلان اسلام و ايمان عباس در مدينه نيز سخن گفته است و موضع آن بزرگوار را پس از رسول اللّه(ص) و در جريان سقيفه برنموده است, كه يكسر هوشمندى است و استوارى. مؤلف تا اينجا در فصل هاى هشتگانه عظمت ها, ارجمندى ها, ايثارها و بزرگى هاى بنى هاشم را گزارش كرده است. جريان پاك, پيراسته و والايى كه قهرمان كربلا بر آن تبار تكيه كرده و از آن تبار برآمده است.
پس از اين به (عبد شمس) خواهد پرداخت و برجسته ترين فرزند او (اميه) و آنچه از آن ريشه پراكنده است و… . در آغاز فصل با نگاهى گذرا سنجشى مى كند بين هاشم و عبدشمس در انديشه ها, رفتارها و موضع ها با تأكيدى بر برترى هاشم به عبدشمس از نگاه مورخان و تبارشناسان. نيز اشارتى به اين نكته تاريخى كه بين عبدشمس و هاشم هماره ناهموارى بل مخاصمه و جدال بوده است.
با اين مقدمات مؤلف به گزارش زندگى (اميه) فرزند (عبدشمس) مى پردازد. اين نگاه گذرا را با نامه اى مى آغازد كه معاويه در آن خطاب به على(ع) نوشته است: كه ما همگان ريشه در يك سرچشمه داريم و فرزندان عبدمناف هستيم, و هيچيك بر ديگرى برترى نداريم, جز يك برترى ـ يعنى نبوت ـ كه با آن هم هيچ كس بر ديگر عزت نمى يابد و عزيزى ذليل نمى شود و… ; كه امام(ع) در جواب نوشتند: اينكه نوشته اى كه همه ما از يك تبار و سرچشمه ايم همه و همه از عبدمناف, درست است, اما نه (اميه) همانند (هاشم) بود و نه (حرب) چونان (عبدالمطلب) و نه (ابوسفيان) همسان (ابوطالب) و نه (مهاجران) همانند آزادشدگانند… و نه حق گرايانى بمانند باطل گستران و… (نهج البلاغه, نامه ; ابن ابى الحديد, ج ١٥, ص ١١٧).
در اين قسمت سخن از (اميه) و ويژگى هاى اوست و گردن كشى هاى زشت او و تن زدنش از معيارها و ارزش هاى پذيرفته شده انسانى در آن روزگاران و برخى واقعه هاى زندگانى او و همه نشانگر پستى و پلشتى شخصيت (اميه). آنگاه گزارش رويارويى هايى است بين (اميه) و (هاشم), و در ادامه خيره سرى هاى او و رويارويى اش با عبدالمطلب فرزند برومند هاشم و جد والاى رسول اللّه(ص).
مؤلف, حقد و كينه اين تبار آلوده را عليه هاشميان پى مى گيرد و نشان مى دهد (حرب ابن بنى اميه) نيز بر همان طبلى مى كوبيد كه پدرش آن را ساخته بود و بدين سان دشمنى در ميان (بنى اميه) و (بنى هاشم), كه سازنده, پردازنده و شعله ور كننده اش خباثت ها و زشتى ها و تيره جانى هاى اميه و فرزندانش بوده است ادامه مى يابد.
در روزگار چهره نمايى اسلام و گسترش آموزه هاى آن از مدينة الرسول(ص) و شكل گيرى نبردها, (عاص) فرزند بزرگ اميه با شمشير على(ع) روانه جهنم مى شود, اما برخى از فرزندان او مى مانند و با اسلام نمايى در صحنه سياست چهره مى نمايند; از جمله (سعيد) پرورش يافته دامن خليفه دوم (ج١,ص ٣٢١) و والى كوفه در دوره عثمان پس از وليد, كه چهره هاى والاى كوفه به عثمان نوشتند (لاحاجة لنافى وليدك ولا فى سعيدك) (همان). مؤلف در اين بخش از كتاب گزارشى دارد گويا و كوتاه از (سعيد بن العاص) و چگونگى رفتار وى با مردمان و پيوند او با دربار عثمان (ج ١, ص ٣٢١ ـ ٣٢٨). فصل چهارم سخن از (ابوالعاص) است و فرزندان زشتخوى او: مغيره, حَكَم, عفان و… .
اكنون بحث به مرحله اى رسيده است كه مؤلف بايد رويايى فرزندان (اميه) را در قالب خلافت نشان دهد و اين از قصه هاى پرغصه تاريخ است كه دشمن قسم خورده جريان حق, لباس حق را مى پوشد و از جايگاه حق, كمر به نابودى و درهم شكستن حق و (قلع و قمع) حق مداران مى بندد. بارى, مؤلف ارجمند در فصل پنجم به چگونگى چيره گشتن بنى اميه بر حاكميت جامعه اسلامى در قامت (عثمان) مى پردازد, همچنين نحوه برخورد وى و عمال اش با عمار بن ياسر, ابوذر غفارى و عبداللّه بن مسعود را پس از چيرگى عثمان بر خلافت نشان مى دهد.
در فصل ششم از تيره اى ديگر از فرزندان (اميه) سخن رفته است. از اسلام نمايى, كفرگسترى, پليدى و ستمگرى آنها: عقبه أبى معيط, وليد بن عقبه و… (ج ١, ص ٤٠٨ ـ ٤٣٠).
فصل هفتم از جلد اول گزارشگر شخصيت ابوسفيان است و موضع او در برابر اسلام, قرآن و آن گاه تسليم شدن و گردن نهادن بر اسلام در زير برق شمشير مجاهدان اسلام در فتح مكه و آنگاه پوشيدن جامه نفاق و استمرار كينه توزى ها و زشت رفتاريهاى او, اما اين بار نه چونان مشركى در رويارويى آشكار با حق كه در قامت مسلمانى در نبرد پنهانى با حق و حقيقت. (ج ١, ص ٤٣٠ ـ ٤٩٠). در صفحات پايانى فصل پيشين ياد فرزندان ابوسفيان است و برنمودن چگونگى رفتار و منش سياسى و فرهنگى آميخته به ضلالت و جلافت و ستم پيشگى آنها; اما در اين ميان معاويه, جايگاهى ديگر دارد و در گمراهى و گمراهى آفرينى داراى نقشى شگرف است. از اين روى مؤلف فصل هشتم را يكسره ويژه او ساخته است. او كه به ناحق خونخواهى (عثمان) را فراز مى آورد ـ كه خود به گونه اى در آن دست داشت ـ و در گسترش ستم و فساد, فساد مالى, اخلاقى و… از هيچ دريغ نمى ورزيد. بارى در اين فصل مؤلف از مواضع معاويه پرده برگرفته و سياست ها و روش هاى گونه گون او را گزارش كرده است: سياست هراس آفرينى, قطع مستمرى شيعيان از بيت المال, جلوگيرى از تلاش هاى اقتصادى آنان, گسترش عصبيت هاى قبيله اى, مبارزه با بنيادهاى دينى و دين زير لواى اسلام و خلافت اسلامى و… .
در ادامه اين فصل مؤلف عاليقدر از امارت معاويه شروع كرده است. وى تاخت و تازهاى او به (حق) و (حقيقت) را در ميدان هاى مختلف و معركه هاى گونه گون و از جمله در نبردى كه عليه على(ع) رقم زد و چگونگى آن را, با استناد به منابع مهم كهن بيان كرده است. اين فصل با گزارش غارت ها, هجوم ها, پرده درى ها و هرزگى هاى معاويه و يارانش در شهرها و آبادى هاى اسلامى كه در منابع كهن به (الغارت = غارتها) شهره شده است, پايان مى پذيرد. (ج ١, ص ٤٩٣ ـ ٥٩٨).
جلد دوم اين مجموعه ارجمند و گرانقدر با گزارش شهادت امام على(ع) و نقش آفرينى پيدا و پنهان معاويه و جريان پليد بنى اميه در آن, و نيز چگونگى حال وهواى كوفه در آن روزگاران و وصيت امام(ع) به فرزندان آغاز مى شود, و با تحليل و گردن كشى هاى معاويه پس از شهادت امام(ع) و گستراندن جنگ با امام و فتنه جويى ها و عوام فريبى هاى او عليه امام ادامه مى يابد. گستراندن جنگ و غارتگرى ها تا بدان جا ادامه مى يابد كه امام ملزم مى شود براى آتش بس و عقد قرارداد مشهور. جريان آتش بس به درستى تحليل شده و ابعاد فتنه معاويه با استوارى گزارش شده است. خيره سرى معاويه و شكستن عقد و درهم ريختن عهد و از همه مهم تر دشنام به على كه نشانگر اوج پليدى و سفاهت و زشت خويى معاويه است و چگونگى آن با استناد به منابع مهمى گزارش شده است. در ادامه بحث حركت فسادآفرين فرهنگى معاويه يعنى جعل و وضع حديث تبيين شده است كه از آثار و فرايند آن هنوز كه هنوز است فرهنگ اسلام رنج مى برد.
مؤلف جليل القدر ما پس از گزارش نقض شرايط آتش بس از سوى معاويه, در ضمن بحثى مستقل به جريان بيعت گرفتن براى يزيد مى پردازد. وى چگونگى شكل گيرى اين انديشه را در حكومت بنى اميه و ذهن معاويه تبيين مى كند و چهره كسانى را كه در اين انديشه مؤثر بودند مى نماياند. از جمله بخش هاى برجسته اين فصل خطبه بسيار مهم امام حسين(ع) در (منى) است و پيامدهاى آن.
اكنون و پس از اين سير گسترده و تحليل بسيارى از ريشه ها و پيشينه هاى قيام امام حسين(ع) ـ كه بسى به دراز كشيده و در ميان آثار مرتبط با امام حسين(ع) از اين جهت اين كتاب يگانه است ـ نوبت آن رسيده است كه مؤلف عنان قلم به گستره ميدان سخن از چهره والا و شخصيت بى بديل حسين بن على بكشاند و قلم را در اين جهت بركاغذ بفشرد.
شخصيت امام حسين(ع), نسب آن بزرگوار, ابعاد شخصيت آن چهره خونين, عزت, عبادت, زهد, تقوى و… در اين فصل آمده است. آن گاه گزارش چگونگى جايگاه و موضع امام(ع) است در روزگاران خلافت عثمان, خلافت على(ع) و امامت امام حسن(ع). مؤلف بزرگوار در اين قسمت بخش قابل توجهى از مناقب امام(ع) و نيز نمونه هايى از فصاحت, بلاغت, شعر امام(ع) را گزارش كرده است و با سخنى كوتاه از امامت امام(ع) و استدلال بدان, فصل را به پايان برده است.
آغازين گام ها به سوى حماسه و انقلاب, چگونگى موضع امام(ع) در مدينه در برابر نامه يزيد, درخواست بيعت, آنگاه وداع از مضجع مطهر رسول اللّه(ص) و اقوام و خويشان و محمدبن حنفيه و توصيه به او در صفحات بعدى كتاب آمده است. (ج ٢, ص ٣٦٧ ـ ٣٨٩).
در فصل سوم برخى از آنچه را كه در مسير راه از مدينه تا مكه رخ داده است گزارش كرده است: آگاهى يزيد از حركت امام(ع), نامه يزيد به ابن عباس, نامه امام به بنى هاشم(ع), يادكرد نامه هاى شيعيان به امام(ع) و… برخى از مطالب اين فصل است. مؤلف به مناسبت يادكرد عبداللّه بن عباس در پانوشت بحث كوتاه اما ارجمندى را درباره وى رقم زده است; خواندنى و سودمند. (ج ٢, ص ٣٩٣ ـ ٤١١)
فصل بعدى چهره نمايى گويا و كوتاهى است از يزيد و روايات وارد در نكوهش يزيد, كينه ورزى آميخته با زشتى و پلشتى او عليه آل اللّه(ع), گفتار مورخان درباره يزيد, بازتاب انديشه ها, رفتار و منش يزيد در مجمع دمشقى آن روزگار (كه الناس على دين ملوكهم) از جمله مطالبى است كه مؤلف در اين فصل آورده است (ج ٢, ص ٤٦٠ ـ ٤٢٧).
بخش پنجم پايان بخش كتاب است با شش فصل. در فصل اول از اين بخش, منازلى را كه امام(ع) درنورديده است را با حوادث مرتبط با آنها گزارش كرده است. در فصل دوم از شهيد كرامت, ايثار, آزادى و رادى مسلم بن عقيل سخن گفته است. اين فصل همانند ديگر بخش ها و فصول كتاب آميخته است به نكات بديع و خواندنى كه متأسفانه مجال گزارش تفصيلى آن نيست.
فصل سوم با گزارش چگونگى ورود امام(ع) به كربلا و آغازين خطبه آن حضرت آغاز مى شود و در ادامه وقايع و حوادث روزهاى بعد از ورود گزارش مى شود; از جمله گفتگوى امام(ع) در شب عاشورا, اجازه آن حضرت بل توصيه آن بزرگوار به اينكه ياران ـ خويش گيرند برون روند از كربلا ـ و پاسخ آن عزيزان كه يكسر ايمان است و صداقت, باور هست و شهامت, دلدادگى هست و ايثار, حماسه هست و شكوه و ايثار… . (ج ٢, ص ٥٣٩ ـ ٥٧٦)
فصل چهارم ويژه روز عاشورا است, روز بلند و شكوهزاد تاريخ بشريت, روز نمايش ايثار, شجاعت كرامت, ايستادگى, مقاومت, ستم ستيزى و… . در اين فصل خطبه هاى امام(ع) آمده است و كلمات نورانى آن معلم شهادت و پيشواى آزادى و صراحت. در ادامه جريان حر گزارش شده است و چگونگى بازگشت و آنگاه نبرد, دليرى, برنادلى پيراسته جانى او. سير يادكرد شهيدان هجوم آغازين و بعد از آن شهيدان حمله ها, نبردها و رويارويى هاى روز عاشورا است با نگاهى به شخصيت و رجزها و گفته هاى آنها و… . گزارشهاى مؤلف مستند است و دقيق و گاه آميخته با عبارت ها و كلمات و جملات هيجانبار و ارجمند. (ج ٢, ص ٥٧٧ ـ ٦٥٨)
فصل پنجم ويژه گزارش شهادت شهيدان اهل بيت است كه با يادكرد فرزندان امام حسين(ع) مى آغازد و با وداع جانكاه و آميخته به مظلوميت امام(ع) با زنان, فرزندان و باقى ماندگان قافله مى فرجامد. صحنه وداع جان را مى فشرد و قلب را مى فسرد و ژرفاى وجود را از غم و اندوه مى آكند (ج ٢, ص ٦٥٩ ـ ٧٢٧).
اين مجلد با گزارش برخى ديگر از حوادث روز عاشورا: آهنگ نبرد سيد ساجدين, شهادت عبداللّه (طفل خردسال شيرخوار), وداع نهايى امام(ع) و… پايان مى يابد. كتاب گويا در پنج مجلد سامان يافته است كه اين دو جلد در حيات پربار و يكسر تلاش و جهاد علمى مؤلف نشر يافته و سه جلد ديگر همچنان خطى و نشر نيافته است. (الثورة الحسينيه بجذورها ومعطياتها) كتابى است پرماده, خواندنى, سودمند و كارآمد و چنان كه پيشتر آوردم در برنمودن ريشه ها و پيشينه هاى تاريخى اين حركت به اين گستردگى بى نظير است. خداوند مؤلف را در بيكران رحمت خويش غرق نمايد و به بازماندگان و شاگردان آن بزرگ, توفيق و همتِ نشر مجلدات باقى مانده را عنايت فرمايند.
محمدعلى مهدوى راد
,
سيماى ابوذر; محمدرضا حاج شريفى خوانسارى; چاپ اول, قم: دليل ما, ٦٢٤ص, ١٣٨٧ .
كتاب سيماى ابوذر در ٦٢٤ صفحه در دو فصل تنظيم و ارائه شده است. فصل اول كتاب به زندگانى ابوذر در زمان حيات حضرت رسول اكرم(ص) اختصاص يافته است. اين فصل در ١٩٣ صفحه در هشت بخش تنظيم شده است. بخش اول به موضوعاتى همچون زمان و مكان تولد و نسب, خداپرستى ابوذر قبل از اسلام تا اولين ملاقات ايشان با پيامبر اسلام(ص) اختصاص دارد.
بخش دوم به اسلام آوردن ابوذر تا سفر ايشان به يثرب و استقبال ابوذر و مردم از پيامبر(ص) اختصاص دارد. بخش سوم به هجرت ابوذر به مدينه, توجه خاص پيامبر به ابوذر, نقش ابوذر در فتح مكه و ابوذر در غزوه تبوك اختصاص يافته است.
بخش چهارم به مباحثى همچون راستگويى, فروتنى و موعظه ابوذر اختصاص يافته است. بخش پنجم به موضوع علم ابوذر پرداخته, در بخش ششم به بررسى صفاتى همچون تقوا و زهد, اخلاق و مقام معنوى ايشان پرداخته است. بخش هفتم به اين موضوع كه ابوذر از اهل بيت(ع) است, گفتگوى رسول خدا با ابوذر, سلمان ميزبان ابوذر و آخرالزمان از بيان ابوذر اختصاص يافته است; همچنين در بخش هشتم نويسنده با وصيت رسول خدا به ابوذر مى پردازد.
فصل دوم كتاب به بررسى زندگانى ابوذر بعد از حيات رسول اكرم(ص) اختصاص دارد. اين فصل از بخش نهم آغاز شده و تا پايان فصل چهاردهم, مجموعاً در شش بخش تنظيم گشته است. بخش نهم در ٢٧ عنوان به بررسى نكاتى درخصوص ابوذر در سوگ حضرت رسول اكرم, اعتراض ابوذر به خلافت ابوبكر, پايه گذارى تشيع, محبت ابوذر به اميرالمؤمنين و… ابوذر نمازگزار حضرت فاطمه زهرا(ع) پرداخته است. بخش دهم در ٢٧ عنوان عمدتاً به مخالفت هاى ايشان با خلافت عمر و عثمان اختصاص يافته است.
بخش يازدهم در هجده عنوان به تبعيد ابوذر به شام و جبل عامل و بازگشت ايشان به دمشق و مدينه اختصاص يافته است. نويسنده در ادامه به بيان مبارزات ايشان و زندانى شدن و شكنجه وى پرداخته است.
بخش دوازدهم در نه عنوان به مبارزه ابوذر در مدينه و مشكلات زندگانى وى و فشار دستگاه حاكمه بر وى پرداخته است.
بخش سيزدهم در بيست عنوان عمدتاً به تبعيد ابوذر به ربذه, وداع ايشان با حضرت على(ع) امام حسن و امام حسين(ع) و عمار ياسر اختصاص يافته است.
بخش چهاردهم كه بخش پايانى كتاب است, به پايان زندگانى ايشان و درگذشت فرزند ابوذر و شهادت ابوذر, آرامگاه و پيامدهاى شهادت وى پرداخته است.
در پايان اثر, فهرست مفصلى در ٦٩ صفحه شامل آيات, احاديث, اشعار, اشخاص, اماكن, قبايل, كتب و مذاهب آمده است كه بهره بردارى از اثر را آسان تر و سهل تر نموده است. در پايان نيز به فهرست ٢٠٧ منبع مورد استفاده, اشاره شده است.
در مقدمه اى كه مرحوم آيت اللّه حاج آقارضا صدر بر كتاب فوق نگاشته است, درخصوص شخصيت ابوذر چنين آمده است: (در ميان صحابه رسول خدا, ابوذر از امتيازات گوناگون برخوردار بود. وى به دانش و بينش موصوف بود. در حديث و روايت معروف, در زهد و پارسايى سرآمد, در دليرى و فداكارى رستم دستان, دانشورى سخنور و عابدى دلاور, عاشق حق و حقيقت و سالك معنى و طريقت, عشقش به رسول خدا(ص) زبانزد خاص و عام و فداكارى اش نقل محافل و مجالس. ابوذر از شخصيتى بزرگ در اجتماع اسلام برخوردار بود. با آنكه زاهد و عابد بود, در مبارزه و نبرد در راه حق كوتاهى نداشت. ابوذر به مقام سرمشق انسانيت و رهبرى اجتماع بشريت رسيد. بايد دگران پيروى اش كنند و راهش را ادامه دهند).
براساس آنچه در فصل اول آمده است, نام مكان تولد ابوذر منطقه (مَرّ) يا بطن (مرّ), در هشت فرسخى مكه است. كتاب, تاريخ احتمالى تولد وى را ٥٦١ ميلادى ذكر نموده است. نام ابوذر جُندب بن جناده است. وى داراى پسرى شد كه نامش را (ذَر) گذارده, خود به ابوذر مشهور گشت و داراى اين لقب شد و چون جدّ اعلايش (غفّار) نام داشت و از قبيله غفار بود, او را ابوذر غفارى مى خوانند.
در ادامه آمده است: خداپرستى ابوذر قبل از ظهور اسلام, يكى از ويژگى هاى اوست كه وى را در ميان صحابه ممتاز مى سازد.
درخصوص اسلام آوردن ابوذر آمده است: بعد از اينكه پيامبر اسلام به رسالت مبعوث شد و بر ايشان وحى نازل گشت, مردى از اهل مكه به ابوذر برخورد كرد و گفت اى ابوذر فردى در مكه (لا اله الا اللّه) مى گويد و مدعى نبوت است. ابوذر پرسيد او از كدام قبيله مى باشد. وى گفت از قريش. ابوذر با خود گفت: پس او مطالب تازه مى داند كه بايد دانست, و آن گاه زاد و توشه اى برداشته, روانه مكه شد و به محضر حضرت رسول(ص) شرفياب گرديد و اسلام اختيار كرد.
بر اساس آنچه در بخش دوم كتاب آمده است, ابوذر پنجمين نفرى است كه به دين اسلام گرويد. اولين اسلام آورندگان به ترتيب حضرت على(ع), حضرت خديجه, جعفر طيار, زيد بن حارثه و ابوذر بودند. ابوذر پس از اسلام آوردن در مكه, به مدينه بازگشت و به ترويج دين اسلام پرداخت.
بر اساس آنچه در بخش سوم آمده است, تاريخ دقيق هجرت ابوذر به مدينه دقيقاً مشخص نيست و احتمالاً سال چهارم يا پنجم هجرى بوده است. ابوذر به اتفاق عده اى ديگر از ياران پيامبر كه قريب سى تن بودند, در مدينه خانه و زندگى نداشتند و در مسجد پيغمبر(ص) به سر مى بردند. شبانگاهان حضرت آنان را در بين ديگر اصحاب خود تقسيم مى فرمود و عده اى را هم خود به خانه شان مى برد كه ابوذر جزء اين دسته بود. اين عده را (اهل صفّه) مى ناميدند; زيرا در جايگاهى از مسجد سكونت گزيده بودند.
پيامبر(ص) ميان ابوذر, سلمان فارسى و منذر بن عمرو پيوند برادرى ايجاد نمود. در خصوص سياستمدارى و مديريت ابوذر آمده است: جمادى الاولى در سال ششم هجرى در غزوه ذات الرّقاع پيامبر ابوذر را در مدينه جانشين خود قرار داد و در شعبان همان سال در غزوه (بنى مطلق) رسول خدا, ابوذر را در مدينه جانشين خود قرار داد و در سال هفتم هجرى نيز آن حضرت زمانى كه براى انجام مراسم حج به مكه مشرف گرديد, دوباره ابوذر را به جاى خود در مدينه گذارد.
در ادامه بخش سوم به نقش ابوذر در فتح مكه و شركت ايشان در غزوه تبوك پرداخته شده است.
دربخش چهارم در خصوص فروتنى و ايمان ابوذر سخن رفته است. رسول خدا(ص) درباره تواضع ابوذر غفارى مى فرمايد: (هركس ديدار فروتنى عيسى بن مريم خشنودش مى سازد, پس به ابوذر نگاه كند و وى را بنگرد). نويسنده در ادامه نمونه هايى در اين خصوص آورده است.
در بخش پنجم درخصوص علم ابوذر سخن رفته است و اينكه ابوذر علومى را در سينه اش جاى داده بود كه مردم از آموختن و فراگرفتن آن عاجز و ناتوان اند. مؤلف به نقل از ابن شهرآشوب در معالم العلماء آورده است: ابوذر جزو اولين افرادى است كه در صدر اسلام تصنيف كتاب نمود. كتاب ابوذر (خطبه) نام دارد و حاوى كليه امورى است كه بعد از رسول خدا واقع مى شود. ابوذر دومين فردى است كه احاديث و اخبار را مدوّن كرد.
بخش ششم كتاب به مباحثى درباره تقوا, اخلاق, ايثار و عبادت اختصاص يافته است. درخصوص شهرت ايشان در ملكوت آمده است: جبرئيل درباره ابوذر به رسول خدا(ص) چنين فرمود: اى پيامبر قسم به آن كسى كه تو را به حق مبعوث گردانيد, ابوذر در ملكوت آسمان هاى هفتگانه بسى مشهورتر از روى زمين است.
حضرت پرسيد: به چه علت او به اين مقام رسيد؟ جبرئيل گفت: به سبب پارسايى و زهدش در اين جهان ناپايدار.
در مقام عبادت ابوذر به نقل از حضرت امام صادق(ع) آمده است: اكثر عبادات ابوذر تفكر بود و عبرت گرفتن.
در مقام معنوى ابوذر به نقل از حضرت رسول اكرم(ص) آمده است: بهشت مشتاق ديدار سه كس است: على(ع), عمار و ابوذر. اين جمله به صورتى ديگر نيز آمده است كه بهشت مشتاق ديدار چهار تن است: على(ع), عمار, ابوذر و مقداد.
در بخش هفتم آمده است: از پيامبر اسلام(ص) نقل شده است كه ابوذر از ماست; خداوند دشمن است با كسى كه دشمن ابوذر باشد و دوست كسى است كه ابوذر را دوست بدارد. در ادامه نيز بحث آيه ١٠٠ سوره توبه و آيات ١٠٧ و ١٠٨ سوره كهف و نيز آيه ٢ سوره محمد و… را شاهد بر مقام معنوى ابوذر آورده است و سپس به نقل از حضرت اميرالمؤمنين على(ع) آورده است: ابوذر از جمله كسانى بود كه بر جنازه حضرت فاطمه عليها السلام نماز گزارد.
بخش هشتم كتاب در ٥٥ صفحه به وصيت رسول خدا به ابوذر اختصاص يافته است. اين وصايا در خصوص سفارش به بندگى خدا, دورى از دنيا, پرهيز از گناه, تكبر و دروغ و سفارش به نماز, تفكر در خلقت و تفكر در مرگ و… است. نكته قابل توجه آنكه: بر خلاف ساير بخش هاى كتاب, منابع وصاياى فوق در پايان مبحث آمده است و از تكرار آن در پاورقى صفحات خوددارى شده است.
فصل دوم كتاب به مباحثى در خصوص زندگانى ابوذر بعد از حيات حضرت رسول(ص) اختصاص يافته است. اين فصل در شش بخش تنظيم شده است. بخش نخست اين فصل نهمين بخش كتاب را شامل مى شود كه در خصوص زمان خلافت حضرت اميرالمؤمنين(ع) است كه به مباحثى همچون نمازگزاردن بر جنازه حضرت رسول, پايه گذارى تشيع, يارى و همراهى با حضرت اميرالمؤمنين على(ع), دفاع از ايشان و شركت ابوذر در نمازگزاردن بر فاطمه زهرا(س) پرداخته است.
در خصوص مخالفت با خلافت ابوبكر آمده است: ابوذر از برجسته ترين دوازده نفرى بود كه به مخالفت علنى با انتخاب ابوبكر به رهبرى برخاستند. شش نفر از ايشان را مهاجرين تشكيل مى دادند و شش نفر را انصار كه ابوذر از شش نفر مهاجرين بوده است كه تصميم گرفتند به مسجد بروند و ابوبكر را از منبر به زير كشند و با او نبرد نمايند; ولى حضرت على(ع) اجازه اين كار را ندادند و فرمودند: شما به مسجد برويد و آنچه را كه از پيامبر(ص) درباره من شنيده ايد, به ابوبكر بگوييد تا بر او اتمام حجت شود; و ايشان چنين كردند و اين امر در روز پنجم رحلت پيامبر(ص) بود; و ابوذر سومين نفر از ايشان بود كه برخاست و ابوبكر را نصيحت نمود. در خصوص مراجعه تعدادى از مردم به حضرت على(ع) بعد از رحلت حضرت رسول(ص) جهت اعلام بيعت و امر خلافت ايشان به نقل از حضرت امام باقر(ع) آمده است: گروهى از مردم مهاجر و انصار خدمت حضرت على(ع) آمدند و به خدا سوگند خوردند و وى را شايسته ترين و سزاوارترين انسان ها براى خلافت دانسته, از حضرت خواستند دست بيعت با ايشان دهند. حضرت فرمودند: شما راست مى گوييد. فردا سرهايتان را بتراشيد و صبح به نزد من آييد. فرداى آن روز فقط ابوذر, سلمان و مقداد سرهايشان را تراشيده, سلاح بر كف آمدند. اين كار در چند مرحله تكرار شد و غير از ابوذر, سلمان و مقداد شخص ديگرى حاضر به تراشيدن موى سرش نشد. حضرت فرمودند: برويد, من به شما نيازى ندارم. شما در تراشيدن موى سرتان مرا اطاعت نمى كنيد; پس چگونه مرا در نبرد با كوه هاى سخت اطاعت مى كنيد و شما كه از موى سرتان نمى گذريد, چگونه از سرتان مى گذريد.
بخش دهم كتاب شامل ٢١ عنوان است. مباحثى همچون: مخالفت ابوذر با دستگاه حاكمه, فتح شام و اقامت ابوذر در شام, اعتراض ابوذر به عثمان و غيره. در خصوص اقامت ابوذر در شام چنين آمده است: مدتى پس از درگذشت ابوبكر بر اثر جلوگيرى عمر از نشر فضايل على(ع) و اهل بيت معصومين و جهت شركت در فتوحات اسلامى, ابوذر به شام رفت و در آنجا رحل اقامت افكند و به تبليغ در بلاد شام پرداخت. از جمله آثار تاريخى كه يادآور اقامت ايشان در شام است, مسجدى به نام (ابوذر) در (ميس) و مسجدى در (صرفند) واقع بين صور و صيدا مى باشد كه هم اكنون نيز وجود دارد.
ابوذر در سال ٢٠/٢١ هجرى در فتح مصر نيز شركت كرد, ولى چندان در آنجا نماند. بر اساس تاريخ ابن اثير ابوذر در فتح روم (صائفه) و نيز فتح قبرس حضور داشت. ابوذر پس از مرگ عمر, مجدداً به مدينه آمد.
بخش يازدهم كتاب به مباحثى همچون: تبعيد ابوذر به شام و جبل عامل و مبارزات ايشان در آن ديار اختصاص يافته است.
عثمان, ابوذر را به جرم حق گويى و بيان احكام اللّه به شام تبعيد كرد و ايشان در شام نيز با جديت به مبارزه ادامه داد و مسلمانان گردش جمع مى شدند و از وى بيان احاديث پيامبر را مى خواستند. در قسمت ديگرى از اين بخش در خصوص مخالفت بنى اميه با قرآن و مبارزه ابوذر با آنان به تفصيل سخن رفته است. سرانجام معاويه كه وجود ابوذر در دمشق و تبليغ وى عليه خود و عثمان را در آنجا, باعث از بين رفتن ابهت و اقتدارش مى ديد, ابوذر را به منطقه جبل عامل تبعيد كرد.
در خصوص وجه تسميه جبل عامل چنين آمده است: جبل عامل منطقه اى در جنوب لبنان است كه روستاهاى بسيار دارد و وجه تسميه اش به اين نام اين است كه (بنوعامله) (قبيله يمان) كه از فرزندان (حارث بن عدى) بوده و نسب شان به (كهلان بن سبا) مى رسد و منسوب به مادرشان (عامله) دختر مالك (قضاعيه) بوده اند, در آن جا مى زيسته اند و كوه بالاى صور و صيدا به نام آنان ناميده شده است و آن منطقه به (جبل عامل) شهرت يافته است.
پيشينه تشيع در سرزمين شام, قبل از تمام سرزمين هاى ديگر به استثناى حجاز بوده است. بسيارى از محققان معتقدند: رواج تشيع در شام توسط ابوذر غفارى انجام گرفته است. معاويه چون از اين فعاليت ابوذر آگاه شد دوباره وى را به دمشق فراخواند و ابوذر به دمشق بازگشت. در ادامه بحث به تداوم مبارزه ابوذر و قطع مستمرى ابوذر توسط معاويه و سختى و مشقت زندگى ابوذر و سرانجام ممنوع الملاقات شدن او و زندانى كردن و سرانجام آوردن اجبارى ابوذر از شام به مدينه با شكنجه و سختى بسيار, پرداخته شده است.
بخش دوازدهم به مطالبى همچون ابوذر در مدينه, حق گويى ابوذر و حق السكوت عثمان به ابوذر اختصاص يافته است.
در خصوص حق السكوت عثمان به ابوذر آمده است: عثمان به دو تن از غلامان خود دويست دينار داد كه به ابوذر دهند, ولى او نپذيرفت و براى دومين مرتبه خواست با حيله اى زيركانه مبلغى را به ابوذر بقبولاند, ولى وى نپذيرفت; لذا ابوذر را ممنوع ملاقات نمودند.
بخش سيزدهم به بررسى بيست عنوان اختصاص يافته است كه عمدتاً به مباحث تبعيد ابوذر به ربذه, مشايعت حضرت على(ع), امام حسن و حسين(ع) و عقيل, عمار و ابوذر و انعكاس تبعيد ابوذر به ربذه, ديدار سلمان از ابوذر و سختى زندگانى وى در تبعيد مى پردازد.
بخش چهاردهم كتاب به پايان زندگانى ابوذر و وفات وى و فرزندش اختصاص يافته است. در اين كه مدت تبعيد ابوذر در ربذه چه مقدار بوده, دقيقاً مشخص نيست, ولى آنچه مسلم است اينكه از يك سال كمتر نبوده است. در خصوص سختى و مشقت زندگانى ابوذر در تبعيدگاه ربذه چنين آمده است: دختر ابوذر مى گويد: سه روز بر من و پدرم گذشت و چيزى به دستمان نيامد كه بخوريم. پدر روى به من كرد و فرمود: دخترم برخيز تا با هم به اين صحراى شنزار برويم, بلكه مقدارى گياه (قت) بيابيم و بخوريم. چون به شنزار رفتيم, هيچ گياهى نيافتيم; پس پدرم مقدارى ريگ و شن جمع كرد و سرش را بر آن گذاشت و من ديدم كه چشمانش مى گردد و تغيير حالت داده و به حال احتضار افتاد… . فرمود: دخترم نترس چون من كه بميرم, از اهل عراق مى آيند و تجهيز و تكفينم را به عهده مى گيرند; زيرا حبيبم رسول اللّه(ص) در غزوه تبوك فرمود: اى ابوذر تنها زندگى مى كنى, تنها خواهى مرد و تنها برانگيخته شوى و گروهى از عراق آن سعادت را مى يابند كه به هنگام مرگت بيايند و غسل دادنت را به عهده گيرند و تو را كفن كرده, نماز خوانند و به خاك سپارند. مدتى بعد, مالك اشتر و همراهانش بر وى نماز گذارده, وى را دفن نمودند. تاريخ شهادت وى را سال ٣١ ـ ٣٤ متفاوت, عنوان نموده اند.
از نسل آن بزرگوار (ابوالقاسم موسى بن احمد فقيه) را مى توان نام برد كه از محدثان طبقه ششم است. يكى از دست پروردگان و تربيت شدگان ابوذر غفارى (جَون) غلام آن بزرگوار بود كه مدتى در خدمت حضرت اميرعلى(ع) بود و در جنگ صفين شركت داشت. پس از شهادت حضرت على(ع) در خدمت امام حسن(ع) و بعد از شهادت ايشان, به امام حسين(ع) خدمت مى نمود و در منزل امام زين العابدين(ع) نيز خدمت مى كرد تا واقعه كربلا پيش آمد و وى در زمره ياران امام حسين(ع) بود و در كربلا به شهادت رسيد.
مؤلف به نقل از علامه مجلسى مى گويد: (چون حضرت قائم(عج) ظهور كند, در پشت كوفه با او ٢٧ تن از مردگان كه زنده شده اند, همراهش باشند و يكى از ايشان ابوذر غفارى است).
در پايان كتاب فهارس كتاب شامل: آيات, روايات, اشعار, اعلام و منابع در ٧٤ صفحه آمده است كه كارايى كتاب را افزايش داده است.
در پايان گفتنى است: اى كاش منابع پايانى كتاب به طور كامل ذكر مى شد و اشعار استفاده شده در متن با نام شاعر يا ذكر مأخذ همراه بود. همچنين در صفحه ٣٩ پاورقى شماره ٣ (روضه كافى, ج ٨, ص ٢٩٧) آمده است; در صورتى كه در منابع پايانى كتاب روضه كافى وجود ندارد و نيز در صفحات ١١٠ ـ ١١٤ منبع عنوان شده در متن كه (زبدة التّصانيف) است, در ارجاع پاورقى ها فراموش شده است.
حميدرضا ميرمحمدى
,
خزان و بهار (حكايتهايى از گشايشهاى پس از سختى); قاضى محمد شريف شيرازى (كاشف); تصحيح: دكتر محمدحسين خسروان و دكتر رضا اشرف زاده; مشهد: آستان قدس رضوى(به نشر), ٣٣٠ص, ١٣٨٢ش.
(خزان و بهار) و مؤلف آن
قاضى ميرمحمد شريف (شرف الدين) بن شمس الدين محمد شيرازى متخلص به (متولد ١٠٠١ هـ. ق) از معاصران شاه عباس كبير و از مؤلفان و نويسندگان و شاعران سده يازدهم هجرى است. نصرآبادى (تذكره نصرآبادى, ص ٢٥١ ـ ٢٥٢.) از او و خاندانش نام برده و خانواده اش را به فضل و ذوق ستوده است. پدر كاشف, شمساى شيرازى در علم سياق بى مانند بود و پسرانش شريفا (همين ميرمحمد شريف) و منصف و مقيما خوش طبع و صاحب ذوق و شاعر بوده اند.
نصرآبادى به ويژه درباره شريفا مى نويسد: (كاشف تخلص دارد; برادر كوچك منصف. او هم مثل برادرش خوش طبيعت بوده, پاره اى تحصيل هم نموده, چنان كه قضاى طرشت كه از قراى عظيم رى است با او بوده. در نظم و نثر صاحب قدرت است. تأليفى از او به نظر رسيد مسمى به خزان و بهار, نهايت لطافت از سخنش ظاهر است و اشعار خود را همه جا پسنديده آورده. در خاتمه احوال خود را قلمى نموده… ) (همان, ص ٢٥٢).
همچنان كه نصرآبادى نوشته, ميرمحمد شريف در خاتمه كتاب خزان و بهار شرح حال خود و پدرش را آورده كه خلاصه آن چنين است: با پدرش شميساى شيرازى چندگاهى در كربلا اقامت گزيد, ولى در سال ١٠٠٦ هجرى كه مصادف با سه سالگى شريفا بود, به اصفهان رفت و سفرى هم همراه پدر به مشهد كرد و بعد از هفت ماه به اصفهان بازگشت و بيست سال در آنجا ماند و در اين مدت سرگرم تحصيل و ادب بود. بعد به رى (تهران) رفت و در آنجا به مدت پانزده سال سمت قضا [قصبه طرشت (به گفته نصرآبادى)] داشت. (يك نسخه خطى از اين كتاب متعلق به كتابخانه شخصى نگارنده است كه چند صفحه آخر آن افتادگى دارد. )
كاشف علاقه وافرى به آثار گذشتگان به ويژه در نظم به آثار نظامى داشته و نظيره هايى به تقليد از نظامى سروده است كه در صفحات بعد ذكر خواهد شد. در نثر نيز دو اثر مهم خود, سراج المنير و خزان و بهار را به تقليد از گلستان سعدى و كتاب الفرج بعد الشدة نگاشته است.
الفرج بعد الشدة به زبان عربى است و توسط ابوعلى محسن بن على بن محمد بن ابى الفهم داود بن ابراهيم تنوخى ٣٢٧ ـ ٣٨٤ هـ. ق نوشته شده است. تنوخى علاوه بر كتاب مزبور دو اثر ديگر با عناوين الستجاد من فعلات الاجواد (اين كتاب به تصحيح محمد كردعلى در دمشق در سال ١٩٧٠ م چاپ شده است). و نشوار المحاضرت واخبار المذاكره كه جامع التواريخ نيز خوانده مى شود, دارد. در قرون اخير, از كتاب الفرج بعد الشدة چندين ترجمه در ايران به وجود آمده است كه نخستين بار سديدالدين محمد بن محمد عوفى (مؤلف جوامع الحكايات) آن را به فارسى ترجمه كرده است و در جوامع الحكايات بدان اشاره كرده است. (ر. ك به: جوامع الحكايات و لوامع الروايات; تصحيح دكتر محمد معين; قسم چهارم, باب هفتم, با عنوان (در ذكر جماعتى كه به ورطه هلاك درماندند و خلاص يافتند). همچنان كه عوفى خود گفته است بيشتر حكايات الفرج بعد الشدة در جوامع الحكايات نقل شده, ولى متأسفانه ترجمه وى به شكل مستقل باقى نمانده است (گنجينه سخن, ج ١, مقدمه).
از ترجمه هاى مهم ديگر اين كتاب, ترجمه حسين بن اسعد دهستانى است. از مقدمه اى كه دهستانى بر ترجمه خود نوشته, چنين برمى آيد كه: زمانى كه وى منشى مخصوص عزالدين بن طاهر زنگى الفريومدى بود (شخصى كه از جانب امير ارغوان به حكمرانى خراسان منصوب شده بود), اين كتاب را ترجمه و به وى اهداء كرده است (بين سال هاى ٦٥١ و ٦٦٠ ق); با اين وصف, مسلم است كه دهستانى حداقل سى سال بعد از عوفى فرج بعد از شدت را ترجمه كرده است; (ر. ك به: تاريخ ادبيات فارسى; ذبيح اللّه صفا; ج ٢/٣, ص ١٢٣٤ ـ ١٢٣٦). و اينكه هرمان اته حدس زده است ترجمه حسين بن اسعد مقدم بر ترجمه عوفى است, درست نمى نمايد.
دهستانى كتاب خود را جامع الحكايات مى نامد كه موضوع آن, احوال كسانى بود كه (به شدت و بلايى مبتلا بوده اند و بعد از آن, آن غم به شادمانى و آن سختى به آستانى بدل گشته است). وى علاوه بر ترجمه متن عربى, به كتاب هاى گونه گون ديگرى كه داراى مطالبى از همين قبيل بود, مراجعه و حكاياتى به آن اضافه كرده است; ضمن آنكه آنچه از كتب متفرقه در تواريخ يافته, با اشعارى كه در آنها بوده, به فارسى نقل كرده و از خود نيز ابياتى بر آنها افزوده است و در آخر هر حكايت نيز نتيجه اى را كه از آن به دست مى آمد, اضافه كرده, اين مجموعه را (جامع الحكايات فى ترجمة الفرج بعد الشدة والضيقة) نام نهاده است. (حسين بن اسعد دهستانى; فرج بعد از شدت; تصحيح دكتر اسماعيل حاكمى; ج ١, ص ١٣ ـ ١٧ (مقدمه) ).
آثار كاشف
كتاب فرج بعد از شدت دهستانى از كتب نفيسى است كه بزرگان ادب فارسى را بر آن داشته است كه يا از او پيروى كنند و يا خلاصه اى از آن كتاب را فراهم آورند; از آن جمله شريفاى كاشف بود كه در اوان جوانى خود, به تقليد از گلستان سعدى حكاياتى برگرفته از فرج بعد از شدت به هم آورد و آن را سراج المنير نام نهاد كه در واقع پيشرو خزان و بهار, همين كتاب سراج المنير بود. (ر. ك به: هرمان اته; پيشين, ص ٢٣١. )
سراج المنير مجموعه اى است از حكايت هاى اخلاقى دربيان فضايل و محاسن اخلاق كه محمدشريف در سال ١٠٣٠ هجرى تأليف كرده و بناى آن را بر بيست (لمعه) به شرح ذيل نهاده است: در شرايط ادب, در حيا, در فوايد حلم, در مناقب عدل, در محامد احسان, در حلاوت صبر, در عذوبت عشق, در چاشنى محبت, در مكارم سخاوت, در محاسن شجاعت, در مراعات صحبت, در مرارت ادبار, در نتايج خاموشى, در عزت قناعت, در ذلت طمع, در ثمره فتوت, در حسن تدبير, شآمت ظلم, در مذمت خدعه, در ملامت حسد.
از اين كتاب نسخ فراوانى در هند و ايران و كتابخانه هاى اروپا موجود است. انشاى كتاب مصنوع و متوسط و داراى مطالب اخلاقى بر مبناى تعاليم اسلامى است. شريفا در خاتمه كتاب با انشايى متكلف, خواسته است دم از استقلال خود در ايراد معانى دقيق و استعارات و تشبيهات بديع بزند, اما همان عبارات نشان از بيانى نه چندان توانا دارد. اين كتاب نخستين بار در سال ١٢٦٥ هـ. ق در بمبئى چاپ سنگى شده است (همان, ج ٣/٥, ص ١٧٦٣).
كاشف منظومه هايى نيز به نام ليلى و مجنون و هفت پيكر و يك داستان حماسى به نام عباس نامه دارد (همان, ص ٢٣١).
نصرآبادى آثار وى را چنين برمى شمارد: (اسم اشعار نظم او بدين موجب است: ليلى و مجنون, عباس نامه, هفت پيكر; قصائد و غزل هم دارد; و اسامى نثرش بدين موجب است: سراج المنير, درّ مكنون, خزان و بهار) (تذكره نصرآبادى, ص ٢٥٢).
عده بسيارى از شعراى بعد از نظامى به تقليد از آثار نظامى اقدام به سرودن نظيره آثار وى, به ويژه سه داستان عاشقانه خسرو و شيرين, ليلى و مجنون و هفت پيكر كردند; از جمله اين شاعران, شريفاى كاشف بود كه از بارزترين نظيره گويان سده يازدهم به شمار مى رود. كاشف فقط ليلى و مجنون و هفت پيكر را به نظم كشيد و برادر وى, مقيما نيز به تقليد از مثنوى يوسف و زليخاى منسوب به فردوسى, منظومه يوسف و زليخاى خود را به وجود آورد.
اما درباره خزان و بهار بايد گفت: اين كتاب نيز بر همان بنياد اخلاقى سراج المنير نهاده شده و كتابى است در ذكر فضايل اخلاقى همراه با حكايت هايى مناسب با هريك از آنها; بدين شرح كه مؤلف چهارده اصل از اصول اخلاقى را در اين كتاب مطرح نموده و بعد از شرح آنها حكايت هايى نيز به مناسبت آورده است(همان, ج ٣/ ٥, ص ١٧٦٤). نثر كتاب بسيار مغلق است و اساس كار نويسنده در اين كتاب ـ همچون سراج المنير ـ كتاب فرج بعد از شدت است. كاشف كتاب خود را در سال ١٠٦٣ ق به خواهش محمد اسماعيل منصف برادر بزرگ تر خود ـ در يك مقدمه و چهارده اساس و خاتمه با نثرى مزين و مصنوع تنظيم كرده است (ماده تاريخ آخر كتاب چنين است: به تاريخ وى گفت راى رزين كه بايد خزان و بهار اينچنين (١٠٦٣=). ) كه به قرار ذيل است: صبر, رحم, ادب, پاكيزگى, عبادت, لطف, يقين, حلم, نصرت, مروت, سخاوت, كرامت, هدايت.
كاشف با آوردن دسته اى حكايت اخلاقى كه در ابتداى آنها وصف على(ع) و صفات بارز او مى باشد, تا توانسته از مطالب خود نتايج اخلاقى مفيد گرفته است و در پايان هر حكايت, يك خصلت بزرگ آدمى را تشريح كرده است. وى در مقدمه همين كتاب گفته است: (خيال نقشبندم شاهد حال است كه در اين كارگاه بى پود و تار به شب هاى تار همه خواب خود را صرف اين مجمل نمودم تا مخملى از محمل سخن چون نافه بر ناقه زبان بستم… . دندان غارت بر مطاع ديگران تيز نكردم كه نوك قلم نى در ناخنم داشت و از نهال خاطر غير نوبرى نچيدم كه سين سخن اره بر سرم مى گذاشت. چگونه به غارت خرمن سخن ديگران چون مور كمر بندم كه ديگر كمر نبندم و چسان بر تخته نرد مهره چينان نراد داو كشم كه ديگر داد نيابم… ).
سطرهاى بالا, نمونه كوچكى است از عبارت پردازى هاى كاشف در خزان و بهار كه شيوه آن را جابه جا در حكايت هاى كتاب مى بينيم. (اين كتاب در سال ١٢٦٣ هجرى در تبريز و در سال ١٢٨٦ هجرى در تهران به چاپ سنگى رسيده است (ر.ك به: زبدة الآثار; ص ١٨١ و ذبيح اللّه صفا; تاريخ ادبيات ايران; ج ٣/٥, ص ١٧٦٤) ). دو بيت زير از سخنان منظوم كاشف است:
بايد سخنت به جاى باشد
خود هرزه درا دراى باشد
بايد چو سحاب, دُر بريزى
غربال نه يى كه خاك بيزى
(در مورد كاشف و آثارش بنگريد به:
ـ تذكره نصرآبادى; ص ٢٥١ ـ ٢٥٢.
ـ رياض العارفين آفتاب راى لكهنو; ج ٢, ص ١٣٦.
ـ ترجمه تاريخ ادبيات فارسى; اته, صص ٨٢, ٨٤, ٢٣١, ٢٣٤ و ٢٥٧.
ـ فهرست نسخه هاى خطى فارسى در كتابخانه موزه بريتانيا; ريو, ص ٨٦١ ـ ٨٦٢.
ـ فهرست نسخ فارسى كتابخانه ديوان هند; ج ١, ص ١١١٩, شماره فهرست ٢٢٠٦ (براى آگاهى بيشتر ر. ك به: ذبيح اللّه صفا; تاريخ ادبيات ايران; ج ٣/٥, ص ١٧٦٥) ).
كتاب خزان و بهار داراى يك تحميديه و چهارده اساس ـ ظاهراً به اعتبار چهارده معصوم(عليهم السلام) است و مشتمل بر چهارده حرف مى باشد كه حروف اول كلمات, اساس است; به تعبير ديگر چهارده صفت از صفات على(ع) شامل (ص = صبر), (ر = رحم), (ا ـ ادب), (ط = طهارت), (ع = عبادت), (ل = لطف), (ى = يقين), (ح = حلم), (ق = قناعت), (ن ـ نصرت), (م = مروت), (س = سخاوت), (ك = كرامت) و (هـ = هدايت) را اساس قرار مى دهد و در هر اساسى, درباره مولى الموحدين, على بن ابى طالب داد سخن مى دهد و سپس حكاياتى دلنشين و خوش عاقبت را با زبانى بسيار گرم و گيرا و هنرى و به شيوه نثر فنى ارائه مى دهد.
مؤلف تعدادى از حكايات (فرج بعد از شدت) را نيز با لباسى ديگر و با زينت نثر فنى, به همراه سجع و موازنه و بهره گيرى از آيات و روايات نقل مى كند كه از آن جمله, قصه فضل بن ربيع, قصه ملكشاه سلجوقى با قيصر روم, قصه محتشم زاده بغدادى, قصه عدل سلطان محمود غزنوى, حكايت صحبت مرد نديم با دزد كريم, حكايت آل برمك, حكايت مأمون خليفه, حكايت تاجر خراسانى, حكايت ابوالقاسم بصرى, حكايت امير اسماعيل سامانى و حكايت عنصرى شاعر را مى توان نام برد.
نويسنده در هر جا كه لازم ديده است از اشعار خود يا ديگران استفاده كرده, نثر خود را به نثر گلستان سعدى نزديك كرده است.
اين كتاب را كاشفى در سال ١٠٦٠ هجرى به تصريح خود او و ماده تاريخى كه آورده, بدين صورت به پايان برده است: (قلمِ طاووس خرام, به نگارش اين نقش بديع كه همواره بوقلمونى پيشه نمود, در تاريخ ستين و الف من الهجرة, از قوتِ جولان, چون اسب چوبين بازمانده, و هو المؤيّد
به تاريخ وى گفت راى رزين
كه بايد (خزان و بهار) اين چنين
آنچه مسلم است, كاشفى, عمرى نسبتاً طولانى داشته است, ولى در هيچ يك از مآخذ, زمان مرگ او ذكر نشده است.
نمونه اى از نسخ خطى موجود خزان و بهار
١. كتابخانه مجلس شوراى اسلامى
ـ شماره ٢٩٤٦; مكتوب به سال ١٢٥٥ هـ. ق; (فهرست كتابخانه مجلس شوراى ملى; ج ١/١٠, ص ٣٧٨).
ـ شماره ١/١٠٩ خ (٢ ـ ٢٣٠); مكتوب به سال ١١٩٦ هـ. ق; (همان, ج ٧, ص ١١٥).
ـ شماره ٢٢٣٢; مكتوب به سال ١٢٤١ هـ. ق; (همان, ج ٦, ص ١٨٩).
ـ شماره ٢٧٦ س س; مكتوب به سال ١٢٤٧ هـ. ق; (همان, ج ١, ص ١٣٣).
ـ شماره ٢٢٣١; مكتوب به سال ١٢٧٢ هـ. ق; (همان, ج ٦, ص ١٨٨).
ـ شماره ٥/٥١٥٩; مكتوب به سال ١٢٥٩ هـ. ق. (همان, ج ١٥, ص ٢٤٢).
٢. كتابخانه ملى ايران
ـ شماره ٢١٨١/ف; مكتوب به سال ١٢٠٩ هـ. ق; (همان, ج ١٥, ص ٢٤٢ ).
ـ شماره ٢٢٨٥/ف; مكتوب سده ١٢ هـ. ق; (همان, ص ٤٠٣ ).
ـ شماره ٢٦٦٤/ف; مكتوب سده ١١ هـ. ق; (همان, ج ٦, ص ٢٣٤).
ـ شماره ٢٦٦٦/ف; مكتوب به سال ١٢٣٦ هـ. ق. (همان, ص ٢٣٦).
٣. كتابخانه ملى ملك (وابسته به آستان قدس رضوى)
ـ شماره ٧٢٧; مكتوب به سال ١٢٩٣ هـ. ق;
ـ شماره ٩٢١; مكتوب به سال ١٢٧٦ هـ. ق;
ـ شماره ٢٠٩٨; مكتوب به سال ١٢٨١ هـ. ق;
ـ شماره ٢٨٧٧; مكتوب سده ١٢ هـ. ق (فهرست كتابهاى خطى كتابخانه ملى ملك; ج ٢, ص ٢٢٤).
٤. كتابخانه جامع گوهرشاد (مشهد)
ـ شماره ١٥٩٣; مكتوب به سال ١١٨٤ هـ. ق (فهرست نسخه هاى خطى دو كتابخانه مشهد; ج ١, ص ١١١).
٥. كتابخانه مدرسه نواب (مشهد)
ـ شماره ٤٢٢٦; بدون تاريخ (همان, ج ٢, ص ٧٤٢ ).
٦. كتابخانه موزه بريتانيا
ـ شماره Or.٢٩٥٧ (ذبيح اللّه صفا; تاريخ ادبيات ايران; ج ٣/٥, ص ١٧٦٤).
٧. نسخه خطى مربوط به كتابخانه شخصى نگارنده (صفحات آخر اين نسخه افتاده است و تاريخ كتابت آن معلوم نيست, ولى به احتمال قريب به يقين, مربوط به اوايل سده سيزده هجرى است).
تمام نسخه هاى موجود به طور متوسط در ١٠٠ برگ مى باشند.
ييوسف بيگ باباپور
,
ققنوس: گزيده نظم و نثر فارسى و كليات ادبى به اهتمام سعيد ارفعى, نرگس اسكويى, يوسف بيگ باباپور, كاوه عباسى, بهمن محمد صادق زاد, آرش مشفقى و عيوض هوشيار, چاپ اول, قم: ذخاير اسلامى, ١٣٨٧, ٢٥٥ صفحه.
تهيه گزيده و گلچينى جامع و در عين حال نافع از متون نظم و نثر فارسى به عنوان درسنامه دانشگاهى, امرى ضرورى و مهم است. در سال هاى اخير چه بسيار كتب درسى ادبى در حيطه دانشگاهى تدوين شده است كه هركدام با وجود انگيزه هاى خاص ّ تدوين گران آن, داراى نقاط ضعف و قوت گوناگونى است. در تقسيم بندى ذوقى اين نوع كتب, برخى به سياق انواع ادبى پرداخته اند و متون را بر حسب ماده و محتوا برگزيده اند و تقسيم بندى هايى چون (ادبيات حماسى), (ادبيات غنايى), (ادبيات نمايشى), (ادبيات داستانى), (ادبيات معاصر) و… كرده اند و برخى بر نسق ترتيب تاريخى رفته اند و از (رودكى) آغازيده اند و با نمونه هايى از ادبيات معاصر و يا ادبيات جهانى به فرجام رسانده اند. برخى از اين مجموعه ها, حواشى و تعليقاتى دارند و بعضى صرفاً به ذكر نمونه ها اكتفا كرده اند تا مجال معلم را در كلاس و سنجش ميزان استنباط متعلم در يادگيرى و ايجاد انگيزه يادگيرى را وسعت بخشند; به هرحال هريك به سياقى پرداخته شده و به نسقى خاص گزيده گشته است.
در اين ميان, يكى از اين مجموعه ها يا كتبى كه به زعم بنده توانسته است با رعايت حال معلّم و متعلّم, در چارچوب موازين آموزشى و سرفصل دروس دانشگاهى از عهده جامعيت و نافعيّت, در عين اجمال, به طور نسبى برآيد, كتابى است كه اخيراً در قم توسط مجمع ذخائر اسلامى به طبع رسيده و با نام (ققنوس) مسمّى گشته است.
مجموعه (ققنوس) كه به جمع و تدوين و به اهتمام چند تن از استادان دانشگاه آزاد اسلامى فراهم آمده, درسنامه اى است دانشگاهى ـ بنا به آنچه در پيشگفتار آن آمده ـ كه در سه واحد درسى (فارسى عمومى), براى رشته هاى غير از زبان و ادبيات فارسى تدريس و ارائه مى گردد.
شيوه گزينش كتاب بر حسب قدمت و ترتيب تاريخى آثار ادبى است. آغاز آن, از (رودكى) است و اتمام آن با شعرى از دكتر شفيعى كدكنى انجام يافته است. در گزينش نمونه ها نيز, تدوين گران كوشيده اند به ذكر شاهكارهاى ادب كلاسيك و معاصر بپردازند. كتاب از هرگونه تحشيه و تعليق عارى است كه اين امر مى تواند موجب وسعت مجال معلم و قياس فهم خودكفاى متعلم شود.
مهم ترين ويژگى متمايز اين كتاب, بخش دوم آن است كه در اين بخش ـ كه به (كليات ادبى) موسوم گشته ـ به مباحث ادبى چون: (انواع شعر, سبك شناسى, صناعات ادبى, دستور زبان فارسى, آيين نگارش, مرجع شناسى, مكتب هاى ادبى, اسناد و نوشته هاى حقوقى) پرداخته شده است.
روشن است كه بحث (كليات ادبى) در كتب درسى ادبيات فارسى كه سر تا سر با نمونه هاى ادبى نادر و گلچين شده سروكار دارد, امرى لازم و به جاست. دانشجويانى كه شايد سال ها پيش, در دوره هاى تحصيلى راهنمايى و متوسطه با (آرايه هاى ادبى), (فنون بلاغت), (آيين نگارش) و (دستور زبان) آشنايى جزئى داشته اند, تمرين و ممارست و يادآورى آن در دوره دانشگاهى به عنوان يك درس عمومى, مفيد خواهد بود و دانستن آن در درك هرچه بهتر نمونه هاى ادبى موجود در كتاب, كمك فراوانى خواهد نمود.
طرح جلد كتاب نيز زيبا و گوياست: طرح (ققنوس) با نماد آتش و تكرار طنين حرف (س) در آن و خيزش از سياهى به روشنى و سوختنش, و طرح آوانگارى لاتينى آن در پشت جلد آميخته با آتش, و غيره و غيره, در زير سلفوت مات, زيبايى خاصى به ويژگى هاى فيزيكى كتاب بخشيده است.
اين كتاب با وجود اينكه كار گروهى است, توانسته است انسجام و يكنواختى خود را حفظ كند. در اين كتاب قبل از آنكه نمونه ها آورده شوند, نخست چند سطرى درباره همان اثر يا شخصيت ادبى, توضيحاتى مجمل و نافع آمده و به دوره زندگى, تاريخ ولادت و وفات و ديگر آثار او اشاره شده است.
در تدوين اين كتاب ـ همچنان كه در آخر كتاب مسطور است ـ از ٦٨ منبع استفاده شده و مطالب كتاب از اين منابع گزينش و تدوين شده اند. شيوه ويرايش و رعايت اصول ويرايشى صحيح نيز يكى ديگر از موارد امتياز اين كتاب است. مى توان گفت: كتاب, خارج از حيطه تدريس, اثرى جذّاب و قابل مطالعه است.
افسانه حصيرى
,